خرید بک لینک
زندگی دیگران را نابود نکنیم...!- جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار می‌کنی؟ پیش فلانی، ماهانه چند می‌گیری؟ ۵۰۰۰. همه‌ش همین؟ ۵۰۰۰ ؟ چطوری زنده‌ای تو؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه، خیلی کمه! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت، اما حالا بیکار است. - زنی بچه‌ای را به دنیا آورد، زن دیگری گفت: به مناسبت تولد بچه‌تون، شوهرت برات چی تهیه؟ هیچی! مگه میشه؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری؟! بمب را انداخت و رفت، ظهر که شوهر به خانه آمد، دید که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 8:00

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی مفصل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 8:00

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 12:49

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 18:23

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:47

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 14:43

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 4:37

ابو علی سینا میفرمایند :

هر چیزی کمش دارو است

متوسطش غذا است

و زیادش سم است

حتی محبت کردن

این جمله بوعلی سینا را باید با طلا نوشت و هر منزلی نصب کرد

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 4:37

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 16:58

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 4:17

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 14:06

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 17:13

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: جمعه 3 آذر 1402 ساعت: 15:52

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:46

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم می گیرنددرس ومشق خود راباید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاتابترسند ازمنوحسابی ببرندخط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطیدمشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدمسومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زوددفترمشق حسن گم شده بوداین طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشتتو کجایی بچه؟؟؟بله آقا اینجاهمچنان می لرزید” پاک تنبل شده ای بچه بد ”” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”” مانوشتیم آقا ”بازکن دستت راخط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنماوتقلا می کرد چون نگاهش کردمناله سختی کردگوشه ی صورت اوقرمز شدهق هقی کرد وسپس ساکت شداما همچنان می گرییدمثل شخصی آرام بی خروش ونالهناگهان حمدالله درکنارم خم شدزیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسنچون نگاهش کردم خوش خط وعالی بودغرق در شرم وخجالت گشتمجای آن چوب ستم ، بردلم آتش زدسرخی گونه او به کبودی گردید …..صبح فردا دیدمکه حسن با پدرش ویکی مرد دگرسوی من می آیند خجل و دل نگرانمنتظر ماندم منتا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله اییا که دعوا شایدسخت در اندیشه ی آنان بودمپدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟گفت : این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشتهبه زمین افتاده بچه ی سر به هوایا که دعوا کردهقصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمشمتورم شده استدرد سختی داردمی بریمش دکتر با اجازه آقا …….چشمم افتاد به چشم کودکغرق اندوه وتاثرگشتممنِ شرمنده معلم بودملیک آن کودک خرد وکوچکاین چنین درس بزرگی می دادبی کتاب ودفتر ….من چه کوچک بودماوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 12:13

صفحه بندی